اجباری ات را تنم کردم
سرت را روی شانه هایت گذاشتم
تفنگت را روی سینه ام
گفتم اشکهایت را بچکان رویم
از ین زندگی لعنتی بیدار شوم
دردت را بکش روی آسفالت ،نفر!
نبوده ای ببینی فرسودگیت را
ببینی در آغوشت که می کشم
یک پادگان وظیفه بین ما گریه می کنند
بشمار یک
بشمار دو
نشمار بیست و یک گلوله که شلیک میشود به خیابان های بی نفر
بی انقلاب
بی دستهایم که دست این زندگی لعنتی ست
مستی ات را بکش روی تنم
از زاویه این تن به دردهای جهان شلیک کن
که سر زعفرانیه رسید
دستهای تو ریخته بود روی گردنم
بوی جاذبه می دادی
خدا لای بند بند ما چرخ گذاشت تا به هر سازی برقصیم
ساز سبز
سیاه
دو گلوله سفید توی چشمانت
با دستانم مرگ به صورت می مالم
چشمانم دو خط کبود دور انگشتت
عقب مانده ام
گناهت درست افتاد توی گلویم
اعتراف کن
من بودم که سنگ گران روی شانه های تو چیدم؟
توی بیستون گناه تو بود که مرا سنگ کرد
دهانت را باز کن
افسردگی سر زعفرانیه معنا می دهد
اصلا سر زعفرانیه دردهای ما را می جود
افسردگی هم ما را تا درکه می رساند
سینه هایم را بسته ام
دردهایمان بیرون نریزد
تا بندری بلرزانیم و شادیهایمان را قسمت کنیم
خوانش چندم من بود
که سینه هایم را باز کردی
بین ما دردهایی بود
مثل نان
گران
تکه تکه اش کردیم و من
دل دیدن نداشتم
"فرار کن "
کسی به من می گفت
و....شاید شعری دیگر"
تقدیم به زهره طلوع حسینی
و من در ریشه های محکم مان
ساقه های نحیفی دیدم
رفته بودم خانه کوچکمان
خاک برداری
بوی خاک هندسیم کرد
وخاطره سر سبزت بر زباتم پیچید
روزنامه ها به دوردست ها اشاره می کنند
که رفته ای آینده بیاوری
صفحه اول: آینده دور
صفحه دوم: آینده نزدیک
صفحه آخر: آینده ناممکن
در جزیره بودیم
من و زن های دیگر شانه هایمان را برای دریا می کشیدیم
تو مردها بودی و
یک لقمه زن بی درد می خواستی
درد افتاده بود به جان ریشه ها
و ریشه ها به جان ما
که توی ساحل سایزهایمان را به رخ می کشیدیم
و خیال می کردیم
در آینده بزرگ
مردهای یزرگ تری
درصفحه آخر روزنامه ها
قدر ما را می نویسند.
در زده ام
واردم
وتنهایی خانه ام را با اشیاء تو قسمت می کنم
خانه من مثل بیت " کلمه ای که نمی توانم بیاورم"
دراز نیست
محدوده ندارد
و مثل "ماهان" توی کویر نیست
خانه من تنهاست
و ابرهایم هی گوشه لبهایش را بالا میزنند که بخندد
میخواهم حجامت ترسهای کهنه کنم
فکرم را روشن کنم
به وانت های سیاه دور میدان بتابم
من کارگر فصلی ام
فصلم پیر شده است
و مثل سایه های شما ناهنجار است
پلک چپم پرواز می کند
فرو رفته ام
و تنهایی ام با اشیاء تو هم خانه نمی شود
قطعه هنجاریم
توی خیابان می رقصم
تا ناموس همه ای باشم که در جنگند
و گاهی برگردم
از دستهای ناموس تمام شده عکسی بگیرم
مثل مغزم که با نخی کشیدن تو
در عشق افتاده است
رنگ مغزهای سوخته می دهد
ودهانم بوی سکوت گندیده
همیشه از توحید بدم می آید
از بریدگیهای نداشته اش
و آنهمه آدمی که ترافیک کرده اند
تا رسیدنها
وسط تراشیدنم نپر
مرمرهایش را برای تو بریده اند
کبودها مال من و
انگشتهای باله برقص
بوی ناهار هفتمم سوخته است
عشقهایت از بی کسی به قلبهای زورکی چپیده اند
آی ای "کلمه نباید بیایی"
بیا طاق خانه ات را به طاق شهرچشمان من بزن
با پلک های پروازی و ...
رخت بر بندم بریده
سنگم نزن
بغضم ساز می کوکد
خواب می خرد
مثل دخترمان که توی گوش مشترکمان نی میزند
و مشترکمان می کند با روزنامه های روزی رسان ایران
خسته ام
بیا مرا از اینجا ببر
فصلم خراب شده است
مثل لباس کهنه ای ام
که دردگیرم کرده اند